روشنک ملوسک
برای تو می نویسم دخترم

 سرو و سپیدار من با گذر روز ها و هفته ها تو قد می کشی و لاغرتر میشی ... شیطون تر و بازیگوش... آلان چهارده ماه و دو هفته رو پشت سرگذاشتی... اینقدر خوردنی شدی که می ترسم یه وقت بخورم...لبخند

از ابتکارات پاپا و انگیزه تو ملوسک من برای یاد گیری... این رو بگم که از من چیزی یاد نمی گیری و دوست داری از بابایی آموزش بگیری نمونش....

دور از چشم شما...

من: فرد ؟

فرد: چیه؟

من:میگم این دخترمون ازم لی لی حوضک رو نمی خواد یاد بگیره بهش یاد می دی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟هیپنوتیزم

فرد:باشه.میشه بیست هزار تومن............

من:چی؟؟؟؟؟؟؟؟؟

فرد:حق الزحمه تدریس خصوصیتون!!!!!!!!!!!!!!

من:وووووووووووااااااااااااااااااااااااااا

فرد:ببین خانوم من من بیکار که نیستم من کلی شاگرد دیگه دارم که از خدا می خوان من باهشون کار کنم و ازم معلومات کسب کنن....نمی خوای  شما رو بخیر ما رو به سلامت.........

من:عصبانیییییییییییییییییییییییییییییییییی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

فرد: روشنککککککککککککک عزیزم کجایییییییییییییییییییییییی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

 

و این طوری شما از بابا معلومات کسب می کنی و چیز میز یاد میگیرییییییییییییی...

اندر معلومات یاد گرفته شما ....از پدر گرامیتون....

 

ناز کردن: پیشی. خودت و بابات و غیره

 

سایه بازی : که بابیی با انگشتای دستش رو باز و بسته می کنه وبا تکون شصت و صدای بع بع تو روبه ذوق می آورد... و کم کم خودت اوستا شدی و با خاموش شدن لامپا بدو بدو می رو طرف دیوار و مشت دستت رو باز و بسته می کنی و ما صدای بع بع سر می دیم به طوری که همسایه فکر می کنه ما تو خونه یه آغل گوسفند داریم... یه بار هم تو روز رفته بودی طرف دیوار و دستت رو گرفتی رو به دیوار و مشتت رو باز و بسته می کردی و آخر سر گریه که چرا بع بع نمیاد!!!!!!!!!!!!!!! یه با هم میخواستیم سوار ماشین شیم که دخمل قشنگم توی بغلم بودی که دیدم داری تند تند دستت رو باز و بسته می کنی... نگاهتم به پایینه ... پایین رو نگاه کردم بله سایه خودت رو دیدی و رفتی سایه بازی می کنی!!!!!!!!!!

 

البته دختر ملوس مامان از بیبی انشتین هم کلی معلومات کسب کرده... از قسمت فرست موو... (تاچ یور نوز و کلپ و پیک ا بو و...و..)

 

الهی شکر: الهی شکر سریع دو دستش رو بالا می بره .... قربون شیرینکم برمممممممممممممممقلب

 

شما دختر قشنگم همه ی اشاره ها و دستورای ساده رو خوب می فهمی و انجام میدی اما هنوز کامل راه نمی ری و کم حرف می زنی ... انشاا... زود را بیفتی و هم کلی بلبل زبونی کنی برامچشمک

 


نوشته شده در تاريخ سه‌شنبه ۱٤ اردیبهشت ۱۳۸٩ توسط مامی گندومک

عید امسال هم  با هامون خوب تا نکرد مادر بزرگ بینهایت مهربانم تنهامون گذاشت تا جای خالیش رو ببینیم و در غم همه ی عزیزان در گذشته(پسر خالم یا شوهر خاله روشنک دو سال پیش دوم عید جسدش پیدا  شد که مظلومانه کشته شده بود و خاله ی جونش با دو بچه تنها موندن ) خون گریه کنیم...روحشون شاد

روشنک و باباش حسابی مریض شدن ... جایی نرفتیم بجز خونه مادری...


نوشته شده در تاريخ سه‌شنبه ۱٤ اردیبهشت ۱۳۸٩ توسط مامی گندومک

نمی دونم حکمت خدا در چیه که جنین انسان با همه چی کامل به دنیا میاد اما دندونش بعد باید بیاد؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟خیال باطل

دندون داشتن یا نداشتن!!!!!!!!!!!!! مسئله چیه؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟سوال

من که دارم با این دندون در آوردن عروسک بی دندون دارم بی دندون می شم از بس که دندون رو جیگر گذاشتم و

صبوری کردی و مریض داری کردم... روشنک که از سی روز ماه بیست و نه روزش رو مریضه و همه میگن

دندوناششش!!! میبینین!!!!دندون؟؟؟؟؟؟؟؟؟ اسهال استفراق بی اشتهاییییییییی عرق سوز شدن بیرون ریختن همه ی

 تنش تب کردن داغ شدن سر وکلش و خلاصش اینه که ما موندیم حیرون که چه کنیم... البته لازم به ذکر که دختر

عزیز ما شیش دندون رو داره........و حسابی با اونا داره تمرین گاز گرفتن می کنه....و به هیچی هم رحم نمی کنهعصبانی

 


نوشته شده در تاريخ سه‌شنبه ۱٤ اردیبهشت ۱۳۸٩ توسط مامی گندومک

درد و رنج و غم همیشه راهش را به سوی زندگی همه با بهانه یهای بیشمار باز می کند...

این بار مادر بزرگ بی همتا در صبر و مهربانی رو از دست دادم...خیلی دوستش داشتم ...روح لطیف و مهربانش قرین رحمت و مغفرت خداوند.........


نوشته شده در تاريخ سه‌شنبه ۳۱ فروردین ۱۳۸٩ توسط مامی گندومک

دومین بهار از زندگی دختر زیبایم...

در سال نو روز نو برات بهترین ها رو از خدای مهربون می خوام... شاد باشی گل قشنگ زندگیم...زندگیم زیباست با وجود تو گل همیشه بهارمفرشته

عیدت مبارکلبخندهمیشه سبز باشی

پرشین بلاگ


نوشته شده در تاريخ یکشنبه ۱ فروردین ۱۳۸٩ توسط مامی گندومک

               یک سال از تولد قشنگ ترین غنچه ی باغ زندیگیمون گذشت...

پرشین بلاگ

 

قشنگ و نازنین  من و بابایی خیلی خیلی دوستت داریم و برات بهترین ها رو از خدا در سال دوم تولدت می خوانم... سالی پر از سلامتی  پرخوری و خوب خوری و خوب وزن گیری...

 

سال دوم رو هر چند خوب شروع نکردیم بین خودمون بمونه نمی دونم از بی کفایتی من بود یا هرچی دیگه (چشم زخم) انگشت دستت و زیر چونه ی قشنگم با کبریت سوخت ... الهی من فدایت بشم... بازی با کبریت همین میشه.... ده جا روی دست و پا و کف پا و روی لپ نازم رو پشه خورد... هر چند همون ثانیه اول  پشه بخت برگشته توسط بابایی کشته شد ولی کلی اذیت شدی برای اینکه به همه نوع گزشی حساسی... و اینکه تب شدید داری ...دو روزه با تب دست به گریبانی... نمی دونم برای دندون یا چیز دیگه شبانمی خوابی و تا صبح بیداریم....

مه مه مه... به به به ...دده...گیقققق...هممممممممممم..... کلمات شیرینک من هستند و شروعی برای دیالوگ

عزیز مامان اولین روز تولد یه سالگیش مه مه مه گفتن رو شروع کرد و هنوز اغووون کلمه ی مورد علاقه ی دخمل مامانی هستش.....................

آبنبات مامان خیلی شیطون شده و با کامپیوتر و سیمهای دیویدی  زور آزمایی می کنه... کنترول تلوزیون رو به طرف تلوزیون می گیره و زور زیاد و سر و صدا میگه روشنش کنین...و از فیلم های بی بی انشتین هم از فرست مووی رو دوست داره و با علاقه نگاه می کنه و از قسمت داوینچی از مداد رنگیاش میترسه...اعداد رو دوست داری...لبخند


نوشته شده در تاريخ پنجشنبه ٢٠ اسفند ۱۳۸۸ توسط مامی گندومک

دخترکم شاید برای دنیا یکی باشی اما برای من یک دنیایی...........دنیای شیرین و رنگین دنیای زیبا که با تولد شیرینت به اون شور و نشاطی بخشیدی بی دریغ دوستت دارم تا بیکران عشق

عروسک مامان دوست داشتن تو گل همیشه بهارم انگیزه ی من برای زندگیست

یک سال از داشتن تو می گذره و من به خود می بالم ...من کامل شدم و سرشارم از حس مادری حسی که تو عزیز مادر به من بخشیدی .... نمی دونم لیاقتش رو دارم که یه مادر کامل برات باشم یا نه؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟اما از خدا می خوام این قدرت و توان رو بهم بده تا بتونم تو رو آن طور که شایسته اش هستی پرورش بدهم منم هم تمام سعی و تلاشم رو خواهم کرد و هیچ گونه فرصتی رو از دست نخوام داد تا در آینده حسرت نخورم و برات کمبودی باقی نگذارم تو عزیزم شایسته بهترین ها هستی ...


نوشته شده در تاريخ یکشنبه ٢ اسفند ۱۳۸۸ توسط مامی گندومک

پرشین بلاگ

دختر ملوسم خیلی خیلی دوستت داریم


نوشته شده در تاريخ یکشنبه ٢ اسفند ۱۳۸۸ توسط مامی گندومک

پرشین بلاگ


نوشته شده در تاريخ جمعه ۳٠ بهمن ۱۳۸۸ توسط مامی گندومک

لحظه لحظه اون روزای تب آلود و پر از اظطراب برام دارن مثل یه نوار ضبط شده هی جلوی چشمم رژه می رن...

ولی ناشکری نکنم ...خدایا شکرت دختر سالم و باهوشی بهمون هدیه دادی... هدیه هر چی باشه گیرنده نه باید ناراحت باشه و نه اعتراضش وارده...لبخند

 


نوشته شده در تاريخ جمعه ۳٠ بهمن ۱۳۸۸ توسط مامی گندومک

دخترک من حالا تا یه ساله شدن چند روزی فاصله نداره و بعد از سفرو عیادت عمه ی بیمار مامیش سرما خورد و حالا یه هفته است که اسهاله ... دوبار رفتیم دکتر و دیروز هم آزمایشگاه و یه بار صبح که جواب نتیجش منفی بود و تکرار آزمایش و بعد ظهر بعد از جوع کردن نتیجه و منتظر جواب آزمایش و نتیجه عفونت جزی دستگاه گوارش و داشتن گلبول سفید توی مدفوع و رفتن پیش دکی و کلی دستور مزخرف دیگه....این هفته هم عمه ی گل روشنک از راه دور آمدن دیدنمون و ما رو از تنهایی در آوردن...


نوشته شده در تاريخ چهارشنبه ٢۸ بهمن ۱۳۸۸ توسط مامی گندومک

 

 

روزگار من نی نی گلم به سرعت می گذره و از این گذر می تونم تلگرافی چیزای که یادم مونده رو سریع بتاپم تا روشنک نیومده  سراغ کیبورد و موس...

 

بعد از سفر به مشهد و رفتن به حرم مطهر امام رضا که همراه با بابابزرگ و مامان بزرگ گلکم بود و نماز خوندن و دعا و گریه زاری روشنک  خانوم و کشیدن مو و چنگ زدن به دو نی نی دیگه.و دید  و بازد فامیل پدریش و اولین چهار دست پا شدن خانومی وگریه زاری و نخوردن غذاوهزاران بامبول مخصوص  به زاهدان محل کار و کاسبی بابایش برگشتیم...

 

کم کم بعد از اینکه خوب روی چهار دست و پاش مسلط شد یاد گرفت می تونه بلند شه و روی پاهاشم بیسته و از مبل و پای مامی و میز و غیر هم میشه کمک گرفت و یه دیقه هم بیکار نبود...و در این همه تلاش و زحمت تونست با خوردن به این ور و اون ور و پاره شدن لثه ها ی بالایی و خون وخونریزی دو دندونش هم در بیان و این چنین شد که دخمل ما الان شیش دندون داشته باشه...

 

واما این نی نی طلا خیلی بلا یاد گرفته زرنگ هم باشه و گرنه سرش کلاه می ره...چطوری؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

 

اینکه می گم خدافظ سریع به در نگاه می کنه و دستش رو به حالت مخصوص خودش تکون می ده و یعنی بابای...حالا من یه روسری و شال سرم کنم سریع و تند خودش رو به من می رسونه که بریم ددررر...صدای در و آومدن باباش و غش ضعف برای باباش و وووووو....

 داشتن یه بشقاب و قاشق موقع غذا خوردن مامان و بابا هر چند خالی باشه... اینکه با قاشق میشه از همه جا غذا گیر آورد و خورد ... از دیوار از میز تلوزیون و سرامیک و فرش و با حالت و زست کامل غذا خورد و میشه به مامی هم سرویس داد

عاشق شعر و آهنگ خارجی و آهنگ شروع سریال ویکوریا که چنان محو این تیراز میشه که دنیا و عقبی فراموشش می شود...

اشاره به همه دوستان (عکس های به در و دیوار آویزون)و اشاره به در اتاقش که برین پیش اونا(اسباب بازی هاش)

در این گیر و داد بود که روشنک کلمه ی شیرین به به یعنی بابا رو هم  با هفته ای یه بار به زبون آورد و دل خانوده رو شاد کردن (داشتم کم کم فکر می کردم دخترم لال باشه) و جیغ های سبز و بنفش کشیدن...و بعد آوازشیرین آآآآآآآآآاااااااااااااااا هم به مجموعه اضافه شد

 

روشنک ملوسک خیلی لوسک با کمک باباش یاد گرفت که میشه آب رو با شیشه پستونک بخورده و از قطره چکان دوری کنه...حالا اینکه باباش یواشکی بهش چای هم داده.... مامی فهمید و یهش تذکر جدی  داده و قرار دیگه تکرار نشه...


نوشته شده در تاريخ چهارشنبه ٢۸ بهمن ۱۳۸۸ توسط مامی گندومک

این اولین سال نو میلادی رو که با حضور تو نو می کنم عسل من ...دیشب نخوابیدی تا سال رو نو کردیم عزیزم دندون قشنگ صدفیت هم مبارک... فردا می ریم مشهد تا کلی صفا کنیم...


نوشته شده در تاريخ جمعه ۱۱ دی ۱۳۸۸ توسط مامی گندومک

دختر ناناز من بالاخر تونستی از پس لثه ضخیمت بر بیای و دندون قشنگ سر بزنه و خودش رو نشون بده...


نوشته شده در تاريخ جمعه ۱۱ دی ۱۳۸۸ توسط مامی گندومک

سلام گل مامان

 لبخند

امروز تولد یازده ماهگیته  و من خوشحالم عزیزم  که تو رو دارم و به داشتن افتخار می کنم کوچولوی ناز من....

 

ده ماهگی  رو با طنازی کردن و دلبری  از من و بابایی به پایان رسوندی...ولی خاطره و شیرین کاری های این ماهت برای همیشه تو ذهن من و بابایی می مونه...

جمعه پیشم  با رورئک خوردی زمین و لپ خوشگلت کبود شد و کلی گریه زاری  کردی الهی من فدای گلوله اشکات بشم....

 

هنوز حرف نمی زنی... وقتی آهنک لالا لاییی کنجشک لالا رو برات می زارم با هاش به زبون خودت باش می خونی... معنی داغ و جیز رو بابایی برات گفته می فهمی و خودت رو از کنار بخاری کنار می کشی....موقعی مه می خوام به چیزی دست نزنی می کم داغ خودت حساب کار دستت می اد... عاشق قوریی هستی و وقتی می بینیش ذوق می کنی ...یعنییییییییییی داغه...من فدات بشم.... یاد گرفته شیرجه زدن یه چیز خوبه و به طرف همه چی می خوای شیرجه بزنی یه بار با کله رفتی تو بشقاب پلو و دستت روهم سوزوندی.... شبا خوب نمی خوابی...کلی می چرخی و سرت رو به همه جا می کوبی... سرما خورده بودی و کلی وزن کم کردی...یه چند وقت سوپ رو بهتر می خوری...عاشق خامه  ی پاکت صورتی شدی... و مامانی با همه نوع غذا  تو رو با اون گول می زنه تا تو راحتر غذا بخوری....به عشق خامه....مامانی برات دو تا ماشین برقی خریده تا  ذوق کنی و بری دنبال ماشینا و بگیریشون تا زودتر راه بیفتی ... هنوز سینه خیز می ری و سرعتت بیشتر شده.... یه کم رو زانوهات بلند می شی ولی از چهار دست و پا  رفتن خبر نیست... از بی بی انیشتن ها عاشق مکونالد  یا در مذرعه هستی وقتی برات می زارم هر جای خونه باشی با روروئک خودت رو به تلوزیون می رسونی... با کلی ذوق نگاه می کنی  و می خوای منم باهات نگاه کنم....

فارسی وان و ویکتوریا که دیگه آخر توجه و علاقته... بعضی وقتا منم با شیطنت موقع چپوندن  سرلاک یا سوپ توی دهن قشنگت می گم ... ویکتوریا  امشب در فارسی وان... سریع بر می گردی طرف تلوزیون و نگاه می کنی...حواست به من بابایی هست و ....عکسای آتلیه رو می شنای  و با اصرار می خواستی ازم بگیری  که دو تا رو برات پشت شیشه میز تلوزیون چسبوندم و با روروئک می ری و خوایی بهشون چنگ بزنی و موقعی که می گم نی نی  روشنک کو؟؟؟؟ سریع می ری پیش میز تلوزیون و با انگشتای کوچولوت روشون دست می کشی.... کتاب قصه هات رو دوست داری و نی نی یاسمن رو از رو جلد کتاب دوست داری و براش ذوق می کنی... مستر هپی که نهایت عشق و علاقه است تموم خونه رو برات با عکساش  پر کردیم....کامپیوتر که  و عکس دستاپ که  یکی از عکسای آتلیه ...تا صدای روشن شدن کامی رو می شنو سریع می گی ههههههههههههههههه هیییییییییی


نوشته شده در تاريخ چهارشنبه ٢ دی ۱۳۸۸ توسط مامی گندومک

گلک من الهی من مریضی تو هیچ وقت دیگه نبینم... آمپول خوردن و دوا و دارو خوردنت رو نبینم... ناله کردنات دلم رو ریش می کنه...

از روزی که به دنیا آومدی تا به الان من در استرس وزن گرفت و سالم بودن تو بودم... هر چند این دو هفته اصلا وزن نگرفتی و خیلی لاغر شدی... ولی سلامتی تو لاله ی قشنگم برام مهمتر شده...این مدت نه شیر می می مامانی و نه شیر  خشک و سرلاک و نه سوپ فقط گریه کردی...  


نوشته شده در تاريخ پنجشنبه ۱٩ آذر ۱۳۸۸ توسط مامی گندومک

روشنک این روزها بشدت بی قراری می کنه...و دوست نداره یه جا بمونه بشدت فعال شده و آروم وقرار نداره ...خیلی دوست داره بیرون بریم... شال خاکستری من براش یه نشونه است...تا سرم می کنم فورا شصتش خبر دار می شه که بیرونی در کاره...دلم براش می سوزه طفلکی بچم کسی رو اینجا جز من وباباش و هرز گاهی دوست باباش ...عمو مسعود...کسی دیگه رو نمی ببنه...خیلی براش نگران و ناراحت می شم...دیشب بشدت بی قرار بود تا ساعت چهارصبح بیدار بود و گریه می کرد تا شال خاکستری مو پوشیدم یه هو ساکت شد و مهربون ..سرلاکش رو خورد و یواش یواش رو پام خوابش برد...پرشین بلاگ

قربون اون قد و بالات برم قشنگ من... 


نوشته شده در تاريخ پنجشنبه ٥ آذر ۱۳۸۸ توسط مامی گندومک

پرشین بلاگ


نوشته شده در تاريخ پنجشنبه ٥ آذر ۱۳۸۸ توسط مامی گندومک

پرشین بلاگ

ساکتبازی با جارو برقی....هههییییییییی می تونی بیا منو بخوررررررررررر

بازی با پریزهای برق....تازه یه وقتای دوست دارم اونا رو لیس بزنم ولی با رورئک نمی تونم!!!!!!!!!!!!

پرشین بلاگ

بازی با بخاری... نه گفتن های مامی رو دوست دارم....پرشین بلاگ 

کشی به سیم و سیم کشی دارم زیاد... مامان نگران نباش مواظبم...عصبانی

 پرشین بلاگ

پرشین بلاگ

دوست ندارم بیام بیرون... جام خوبه... این جوریم میشه تاب خورد!!!!!!!!!!!!!!!!!

من عاشق کامپیوتر شدم... خدایا خودت به مامانم بفهمون...{#emotions_dlg.e47}

پرشین بلاگ

 یه وقتایی متفکر... می شم...

 پرشین بلاگ


نوشته شده در تاريخ چهارشنبه ٤ آذر ۱۳۸۸ توسط مامی گندومک

پرشین بلاگ


نوشته شده در تاريخ سه‌شنبه ۳ آذر ۱۳۸۸ توسط مامی گندومک
قالب وبلاگ